بدون عنوان ...
نگارا این ایام از آن روزهایی است
که سخت دلتنگت شده ام...
سخت آرزومندت شده ام ...
سخت در جستجویت هستم ...
دلم در قفس تاب ماندن
ندارد .و بیقرار توست تو را از
من می خواهد...این روزها بسختی
دچار بحران هویت شده ام و مدام
از خود می پرسم ؟
از کجا آمده ام آمدنم بحر چه بود ؟؟؟
بکجا می ورم آخر ننمایی وطنم ؟
محبوبم ! خیلی دوست
داشتم این روزهادر کنارم باشی
تا شاید بقول خودت بخشی از این
خلاء را پر کنی...هیچ می دانی ؟
چند روز قبل به پایان این زندگی
فکر می کردم!!! ...می فهمی که
چه می گویم ؟ .....آه نمی دانم
چه می گویم... هر چه می گویم
هر چه می نویسم ..
.جز در وصف تو نیست ...دوست من!به
وسعت تمامی زندگیم مشق عشق
خواهم کرد و هر شامگاه در دفتر
خاطراتم از تو خواهم نوشت فقط از
تو ...تویی که تصویری مبهم از
چهره ی مهر بان و نگاههای
عاشقانه ات در خاطر خیالم نقش بسته ...
یادش بخیر آن روزهای
کوتاه ....هر بار با خود می گویم ..
فردا خواهی آمد ....
بارها از تو گفتم و نوشتم ساعتها درخیالم
با تو زندگی کردم و برایت شیرین ترین ترانه
های عاشقانه را سرودم ... محبوبم !
سینه ام تنگ توست
٬ذهنم مشغول عبورت وتمامی
وجودم ملتمس حضورت میباشد...
عمرم به سرعت سپری
می شود بی آنکه ببینمت ....نازنینم !
قلبم لبریز از عشق توست و نگاهم بر
جاده تا بیایی ... آیا میایی ؟
آیا در آغوشت خواهم
گرفت . آیا با گوشه ی چشمی
زخمهای این انتظار کشنده را
التیام خواهی بخشید؟ ...
آیا می شود ؟این واپسین
رو زهای حیات رادرکنارتو و با تو
بگذرانم ....نازنینم!!
مگر چه می شود یکبار بی پرده ی
باران به تماشایت بنشینم؟ ها ؟
چه می شود؟